



به نام او که مهرت را در دل جاودان کرد



یه سالگرد دیگه ... بی تو ...
یه شب میون خواب بهم می گفتی
آروم بگیر عزیز مهربونم
چشمام به روی تو به بی قراری
اما دلم پر از نشاط بود که بودی ....
آرامش منو تو خوب میدونی
به دست اون عزیز راه دوره
ازش بخواه برام یه وقت بذاره
شاید بشه نگاه مهربونش
روی دلم یه مرحمی بذاره
از وقتی که تو رفتی
سعی می کنم حتی شده به ظاهر
شور و نوا و شادی ، به ارمغان بیارم
اما دلم می دونه ، به این بهونه ها دوا نمی شه
یه روز یه دوست می گفت ...
اما نمی دونست با گفتنش چه آتشی به دل زد
خدا کنه هیچ کسی این دلتنگی رو حس نکنه
به قول شاعر :
تو که مرحم نه ای بر زخم ریشم
نمک پاش دل ریشم چرایی
می تونم خواهش کنم برای شادی روح تمام اسیران خاک یه فاتحه بخونید ؟؟!!

زمزمه نوشت :
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

مامانی یه خبر خوب توی سالگردت دوست داری بشنوی ؟؟
نقل خراشه هم دانشجو شد عزیزم 


امشب این دل یاد مولا می کند
لیلة القـدر است و احیا می کند
بشنو ای گـوش دلها بی صدا
نغمه ی فـزت و رب الکعبه را


لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان
آنگاه روزهات را بگشا و طعام خور
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .
روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشتهها بخواند.
پسر گفت:
امروز هیچ نگفتهام تا برخوانم.
لقمان گفت:
پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفتهاند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى

زمزمه نوشت : این شبها و روزها ....
دعا برای توفیق عبادت خالصانه و برآورده شدن حاجات خیر


