

به نام او که نوید آمدن و بودنت را داده است
![]()



سرما بی داد می کرد و دشت آرام چون نوزادی در آغوش مادر خفته بود
بارش برف ؛ زمزمه های آرام عابران را در خود محو کرده بود
کلاغی از گوشه ای برخاست و بر شاخه ی چنار پیر نشست
قارقاری سرداد و به دنبال او ؛ کلاغهای دیگر هم
قدیم تر ها می گفتند صدای کلاغ شگون ندارد
اما ... برای من پیام آور خبری شیرین بود
می دانم که می خواستند بگویند
بعد از این سرما و کولاک ... بهار دیدار نزدیک است
تا حالا شده آرزو کنی جای چیز دیگری باشی ؟؟
جای کلاغ ... جای گنجشک ... جای کبوتران حرم
ویا جای چنار پیر و تنها که کلاغها و گنجشک ها را در خود جای می دهد؟؟
به شادی کلاغها غبطه می خورم که دشت را به شادی دوره می کنند و بدون ترس از سرما ؛ نوید بهار می دهند
به کبوتران حرم غبطه می خورم که در برف و سرما هم گنبد زرد سقاخونه رو رها نمی کنند و در اونجا آرمیده اند
پیرمرد داشت برف های پشت بام رو پارو می کرد
لابد سقف خانه اش چکه می کند و چند کاسه و تشت ؛ جای جای اتاق را گرفته است
این روزها سقف حوصله ی من هم چکه می کند
کاسه ها پر شده از قطرات اشک انتظار و دیگر تشت خالی برای جمع کردن آنها ندارم
کاسه و تشت دیگران را هم قرض نخواهم گرفت
چون پاروی برف دلم در دستان توست
منتظرم بیایی و برفها را بروبی و با دست خود
سقف دلم را ترمیم کنی
کلاغ ها خبر آمدنت را دادند و می دانم که پیام آوران الهی هرگز دروغ نمی گویند
تو خواهی آمد
و زهی سعادت از این بخت بلند که با آمدنت
غبار قدومت توتیای چشمانم گردد
شب از نیمه گذشته است و دسته های انتظار بر پنجره ی اتاق پنجه می سایند تا غبار گذر شب را برچینند
تو با بهار خواهی آمد
و با هم مهتاب را که بر شاخه ی درخت آلبالو آویزان است به نظاره خواهیم نشست
و دشت طراوت بارانی نگاه مردم را به سجده خواهد نشست
عشق رود زندگی در جهان است
میاندیش که با دیدن جویباری کوچک
یا با رسیدن به نخستین چشمه ی حقیر
عشق را شناخته ای



![]()
به نام او که بوده و هست و خواهد بود
![]()

![]()
آموزگار دهر چه سخت گیر و بی رحمانه آموزش می دهد
دانش آموز خوبی نباشی ؛پیچش گوش حتمی خواهد بود
از کودکی آموختم
قبل از آنکه بگویند بخواب .... شبها به بستر بروم
قبل از آنکه بگویند بخوان ... درسها را خوانده و مشقها را می نوشتم
کمی که بزرگ تر شدم
قبل از آنکه بگویند نبین ... چشم فرو بستم بر هر نادیدنی و حرامی
قبل از آنکه بگویند نشنو .... گوش را مسدود برهر صدا و نوایی کردم
قبل از آنکه بگویند نرو ... نرفتم
اما
نمی دانم باید قبل از آن که بگویند برو .... بروم؟؟
شنیدن این جمله را تاب نخواهم آورد
آن هم از زبان تو .... نه
پس قبل از آنکه بگویی برو .... خواهم رفت
آرام و بی صدا
همچون نسیمی که تنها گلبرگهای یاس و نسترن آن را احساس کنند
همچون عبور بادی ملایم از آغوش پنجره ای سرد که بدون اجازه ی صاحب خانه باز شده است
همچون فرود و بازگشت ناخواسته ی فواره ها
مثل گدایی مغرور که سکه را به صاحب خانه باز می گرداند و آرام و سربه زیر می رود
می دانم ... گاهی حقیقت با گفته ها و نوشته ها و شنیده ها مطابقت ندارد
اما نگاهت هیچ گاه دروغ نخواهد گفت
نگاهت را به زمین هدیه نکن ... چون تنها یه نگاه بس بود
آموخته ام که چگونه بروم
قبل از آنکه بگویند برو
شکسته که شکستن ندارد
این رفتن آرام و بی صدا فقط برای ماندن پر صدای تو خواهد بود
![]()
![]()
![]()


یادت باشد
این رفتن به معنای فرار نیست
برای ماندنی ابدی و همیشگی در دل و یاد است
برای آمدن و بودن و دیدن تو

