امروز حس و حال عجيبي دارم ....

شايد مثل بچه هاي شكمو و پرخور و شيطون كه شب عيد يواشكي شيريني و آجيل و ....رو از تو گنجه ي خونه مي دزدند و پوستهاي اونو هم يه جايي قايم مي كنند ....

 يا شايد مثل اون پسر بچه ي بازيگوشي كه توي راه مدرسه مشغول خراب كردن لونهي مورچه ها ميشه و يادش ميره بايد مي رفته مدرسه .......

يا شايد مثل اون دختر بچه ي خوشگل و بامزه اي كه يواشكي لباس و جواهرات مامانش رو مي پوشه و كفشهاي پاشنه بلند مامانش رو پاش مي كنه و لوازم آرايشها رو هم خراب مي كنه تا بتونه اداي آدم بزرگها رو دربياره وبه دنيا و زمان كاري نداره ......

شايد هم حالت يه بچه ي كودن و گيج كه هروپر رو از هم تشخيص نمي ده وفقط روز رو شب ؛ شب رو روز ؛زمستون رو تابستون و بهار رو پاييز مي كنه و به عوالم ديگه هم كاري نداره....

يا شايد هم ....... نمي دونم ......

فقط مي دونم كه يه حس و حال عجيبي دارم ........

شايد قراره به خوابم بياد ؟؟ ....

شايد قراره قاصدك ازش خبري برام بياره ؟؟........

شايد هم الان داره بهم فكر مي كنه ؟؟.....

واي ... خدايا چقدر شايد.....

ولي من مطمئنم كه وقتي خدا ميگه من به ياد بنده ي خودم هستم ؛  حتما يه كاري مي كنه .....

من منتظرم

[ ۱۳۸٦/٥/۱۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]