ببین قلبمو برات هدیه آوردم .... درو باز کن

چشمامم اشکی شدن ...پس درو باز کن

باز هم صبحی دگر ....

باز هم تکرار دیروز دگر ....

باز هم اندیشه ی فردای شاد ....

باز هم دلواپسی های زیاد ....

باز هم حرف و حدیث دیگران ...

باز هم کوتاهی نا مردمان ....

باز هم بشکفتن یک گل به باغ ....

باز هم چیده شدن در دست باد ...

باز هم لبخند تلخ آیینه ...

باز هم دیدار برق آیینه ...

باز هم آغاز کاری بی ثمر ...

باز هم پیدا شدن در بحر غم ...

باز هم ......

شاید اما ....

شاید اما آن عزیز .... باز گردد از سفر

شاید اما او بخواند نامه ام ...

شاید او خواند پیام قلب من ...

شاید او مشتاق دیدارم شود ...

شاید او هم  راز و هم سازم شود ....

باورت میشه من شعر گفتم !!!!!

خودم هم باور نمی کنم ....!!!!

[ ۱۳۸٦/٥/۱۸ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]