همیشه توفکر من نیامدن موج می زد

فکر می کردم نمی یاد

ولی امروز اومدی ...!!!

آمدورفت ...مثل نسیم سحری

پر از ترس واضطراب... رنگ پریده

دستی لرزون...؛ دلی لرزون....

چشماتم پر از سوال و واهمه...

می تونم حتی بگم ... یه جورایی

منو هم پر از تنش کرده بودی

ولی از در اومدی و دل من آروم گرفت

شاید این آمدنت ؛ تکرارآخری باشه

ولی من تا به ابد اون لحظه رو

توی دل ثبت می کنم

نمی دونم تا به کی ... این دوستی دوام داره؟؟!!

ولی حتما این خدای مهربون

شاهد وناظر پاکیمون بوده...

خوب حالا که بعد از مدت ها انتظار دیدمش

باید تصویر ذهنیمو کنار بذارم و با این تصویر

بشناسمش و باهاش حرف بزنم؟؟؟

[ ۱۳۸٦/٥/٢۳ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]