ماه شهریور هر سال که برام

ماه زیبای تولد تو بود

حالا هر لحظه ی این ماه شده یک کابوس

آخه هر روز که به اون لحظه ی غم ؛ به سال فاصله ها

لحظه ی درد و فراق و هجران

داره نزدیک میشه ... دلکم می لرزه

گویی آن حادثه یک بار دگر

از همون لحظه ی آغاز ... تکرار میشه

تا چشام رو هم می یاد

چهر ی آروم و خواب و لبای کبود تو

دوباره تو خاطرم نقش می زنه

می دونستی دل من طاقت دوری نداره

می دونستی دل من تاب صبوری نداره

پس چرا با خداتون یکی شدین

تا منو میون این دشت غریب

تک و تنها بذارین

لحظه ای که زنگ زدند

بدو از کلاس بیا که مامان

داره از دست میره

نمی دونی با چه حالی تا خونه می دویدم

ولی آخر باز هم دیر رسیدم ....

چرا این بغض تمومی نداره ؟؟!!

چرا از گریه رهایی نداره؟؟!!

چشمه ی اشک که میگن خشک میشه ...پس تا کی ؟؟

لحظه ی درد یه روز تموم میشه ... پس تا کی ؟؟

چهره ی زیبا و پر عطوفتت 

تا ابد در خاطرم ؛ تو قلبمه ....

می دونم صبر کردی لیلی از سفر بیاد

می دونم ظاهر فریبی کردی ... تا که دردو توی چشمات نبینم

آخه من خوب یادمه

وقتی از شهر خدا برات می گفتم

می دونستی اگه برگردم از سفر

لحظه ی وداع آخر می رسه

کاشکی اون سفر پایانی نداشت

تا تو تا ابد برای قلب من حرف می زدی

ولی حالا هم توی قلب منی

با تمام اون همه زیبایی های دنیا

تو بازم عزیز و زیبای منی                                        

تو گلی ؛ تو مادری که توی این قلب کوچیک

جز تو هیچ عشقی رو پنهون ندارم

 دوست دارم تا به ابد ... تا همیشه

 یاد تو  تو قلب خود حک بکنم

 

                                  مادرم عشق منی تا همیشه

[ ۱۳۸٦/٦/۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]