ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی   

      دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

برگل رخسار حضرت حجت (عج) صلوات

جناب حاج شیخ محمد حسین رجایی نقل می کنند که :

مدتها بود که آرزوی زیارت حضرت ولی عصر را داشتند و برای این امر سالها ریاضت کشیدند و منتظر بودند . ولی به مقصود نرسیدند.  ولی در این مدت به مکاشفه و صفای باطنی رسیدند .

در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد برای دیدن امام زمان باید به فلان شهر و به مغازه ی فلانی مراجعه کنی ...

بعد از چند روز طی طریق به آن شهر و به در مغازه ی قفل سازی که به او گفته شده بود رسید . بر در آن مغازه حضرت را دید که با پیر مرد قفل ساز مشغول صحبت هستند . همین که سلام کرد حضرت پاسخ فرموده و اورا دعوت به سکوت کردند.

در همین زمان پیرزنی بر در مغازه آمد که قفلی برای فروش داشت و گفت که اگر ممکن است فقل را به مبلغ سه شاهی از او بخرند چون به سه شاهی پول نیاز داشت .

قفل ساز قیمت واقعی قفل را که هشت شاهی بود به او گفت و پیرزن متعجب از اینکه دیگران این قفل را به سه شاهی هم نمی خریدند ولی این پیر مرد حاضر شده آن را به هشت شاهی بخرد و خوشحال از این موضوع قفل را فروخت ورفت ...

در این حال امام به شیخ فرمودند : آقای عزیز دیدی؟ این طور باشید و این گونه باشید تا ما به سراغ شما بیاییم . چله نشینی لازم نیست ...عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم .

از همه ی این شهر من این پیرمرد را انتخاب کرده ام ؛ زیرا این مرد دین دارد و خدا را می شناسد و امتحان خود را اینگونه پس داده است .

                                                          نقل از کتاب ملاقات با امام عصر (عج)

[ ۱۳۸٦/٦/٦ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]