و هنگامی که خداوند عشق را آفرید ؛ ناگهان تمامی زمین سبز شد ... درختان روئیدندو جنگلها پدید آمد ... جویبارها جریان پیدا کرد و پرندگان آوای زندگی سر دادند ... جوانه ها شکفتند و شکوفه ها به آسمان آبی لبخند زدند ... گلهای شیپوری سرود فتح خواندند و غنچه های یاس و نرگس فضا را عطر آگین کردند .....

گندمزارها زمین را برکت دادند و رنگهای شاد و زنده به گونه های گلها پناه بردند و آنگاه زیبایی بوجود آمد .... قلبها به تپش آمد و نفسها در سینه حبس شد ؛ چون عشق پدید آمد ....

حالا توی این طبیعت زیبا ......

تنها صدای باد ...

در پهن دشت سبز ...

تنها و بی امان ...

تنها خیال تو ....

با صد امید و شوق ...

چشمان منتظر..... هر سو نظر کند

در پشت بیشه ها .... آن سوی قله ها

یا در کنار رود ....

شاید ببینمت در پشت یک درخت ...

هر جا نشان کنم

هر جا روم با نام تو علامت عشق را حک کنم

شاید گذر کنی ...

شاید نشانه ها را بخوانی و .... بر من نظر کنی

 من با عبور و عطر نفسهای تو ....

 باز هم چه دلخوشم ....

هرچند بی حضور تو .... 

طبیعت سرد و یخ زدست....

[ ۱۳۸٦/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]