توی زندگی من وقتی اومد پاییز بود

لحظه ای که در زد و وارد شد پاییز بود

برگهای زردخزون به جای نقل پاشیده شد

آسمون قلب من به عشق او بارونی شد

غروب خونین قلبم که یه وقت تنها بود

با طلوع عشق او به ساحل شادی رسید

حالا دنیا پر نور و رنگیه

همه رو با چشم عاشق می بینم

ولی بعد از اون خزون پر بهار

نمی دونم چرا آروم ندارم

نکنه با کفش بود وقتی اومد توی دلم

که هنوز این دل من پر از غبار و خاکیه.....؟؟!!

چشم دوختن به آخرین برگ پاییزی برای ماندن یا نماندن چه سخت و غم انگیزه

بخصوص اگه روی آب رودخونه روان بشه......

[ ۱۳۸٦/٧/۱٤ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]