نمی دانم چه ساعتی از شب است .....و نمی دانم چقدر از راه را پیموده ام ..... اما اکنون اینجا آسمان آبی است......

ستاره ها چشمک زنان به چشمان من لبخند می زنند و ماه با همان چهره ی صبور و ثابت همیشگی رد پاهای خسته ی مرا بر روی برفها دنبال می کند ....

و من همچنان می روم .... در گوشه ای از سیاهی شب پرتوی از مهتاب راه باریک را به سوی افق روشن می کند و من با تمام وجود به سوی دست نقره فام مهتاب می دوم....

اینجا چقدر گرم است ....و چقدر روشن و روی برفها چه رد زیبا و درخشانی تا طلوع خورشید کشیده شده است ؛ رد پایی از عشق که مرا تا کلبه ی نور می برد....

سالهاست که به دنبال توام و می جویمت

ولی تو را نمی یابم

تو با من بودی ....اما سالها و روزها ...ساعتها و دقیقه ها از هم فاصله داشتیم

فاصله ی میان من و تو به وسعت دریا بود

به بزرگی دنیا....!!!

ای آشنای وجودم ......شاید هیچ گاه همدیگر را نبینیم

شاید آخرین خاطرات با هم بودن من و تو در پیچ و خم جاده گمنام باقی می ماند

چیزی برای هدیه کردن ندارم.....

اما به رسم یاد بود روز های خوش عشقم

گلهای مریم را تقدیم تو تنها ستاره ی بی کسیم می کنم

می گویند گریستن برای عشق ؛ عشق را می کشد

بنابرین از این پس نخواهم گریست تا عشق با تمام وجود زنده بماند

بخاطر تمام مهربانی هایت می ستایمت ای دوست

گل مریم تقدیم شما که عاشق گل مریمید

[ ۱۳۸٦/۱٠/۱ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]