به نام او که فکر را در شیارهای باریک مغز می نگرد

بالاخره معشوق سنگ دل ونامهربان بخاطر فصل بهار و قلیان احساساتش؛ تصمیم گرفت بعد از مدتها به دیدار عاشق تنهای خود برود و ......
دسته گل زیبایی تهیه کرد و خود را آراست و به دیدار یار شتافت ؛ با نگاهی مهربان و تبسمی شیرین بر لب.......
همان نگاهی که عاشق بی نوا سالها در حسرت یک لحظه دیدن آن ثانیه ها را می شمرد ؛ ولبخندی که سالها از او دریغ کرده بود......
معشوق کمی مکث کرد ولی طاقت نیاورد و با چشمانی اشکبار و صدایی بغض آلود گفت :
خیلی دلم برات تنگ شده بود؛ دیگه تحمل دوری برایم سخت شده بود و ..... اما عاشق هیچ پاسخی نداد....
معشوق با ناله گفت : دوست دارم باز هم آن صدای ملکوتی را با کلام جادویی عشق تو بشنوم که نامم را با زیباترین احساس صدا می زنی ...... ولی باز هم عاشق هیچ نگفت.....
وقتی معشوق خدا حافظی کرد و رفت ؛ سنگ قبر عاشق از اشکهای معشوق خیس خیس شده بود ......!!!!


اگر دوست دارید به سرنوشت این داستان دچار نشوید بهتر است حقیقت را باور کنیم که :
«یک سو سرزمین زندگی است و یک سو سرزمین مرگ؛ و پل بین این دو سرزمین عشق است...»
تا فرصت داریم به دنیا با چشم عاشق حقیقی بنگریم و پرونده ی اعمالمان را با بی تدبیری و کوتاهی به درگاه خداوند و ظلم به هم نوعانمان تیره و خراب نکنیم.

     
بودم هوس که کشته شوم زیر تیغ دوست
دردا که او نکشت و کشد این هوس مرا
آن پر شکسته مرغ اسیرم که فصل گل
صیاد غم؛ فکند به کنج قفس مرا
آتش دگر به خرمن جانم چه می زنی
ای برق فتنه! یک نگه گرم بس مرا
تا رفتی از کنار من ای شاه ملک دل
صف بسته است لشکر غم پیش و پس مرا

        

[ ۱۳۸٧/۱/۱۸ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ asheghe amire arab ]

[ نظرات () ]