هنوز هم بی تو نفس می کشم ....

 

 ..

 

اول از روی ادب ای گل خوش بوی سلام

 

دوم از روی ارادت ....

 

 

هر سال با توجه به اتفاقاتی که افتاده بود وبلاگ به روز رسانی می شد

 

گاهی درد دل ....

 

یا شایدم احساس درونی و ....

 

همیشه سعی می کردم ، هر مناسبتی که یادم می ره

 

حداقل تولد گل یخ رو فراموش نکنم

 

اما امسال نمی دونم چرا اینقدر درگیر روزمرگی ها شده بودم که ....

 

الان که فکر می کنم متوجه میشم خیلی اتفاقها افتاده و ننوشتم

 

حداقل برای دل خودم هم که شده ...

 

اما خوشحالم هنوز هستند عزیزانی که این کلبه رو فراموش نکرده

 

و هر از گاهی بهش سر می زنند و احوالی می پرسند

 

ممنونِ لطف و بزرگواری شما هستم همیشه

 

اما امروز به یاد مامانی گلم عجیب دلتنگ اینجا شدم ....

 

چقدر اینجا از او نوشتم و دیگران به خود گرفتند و ...

 

دلم هوای نوشتن کرد بخاطر سالگرد هشتمین سال درگذشت اون عزیز

 

باورم نمی شه هشت سال از اون روزها گذشته و ...

 

انگار همین دیروز

 

هنوز هم به یادش که می افتم قلبم درد میگیره

 

یه درد غریب توی گوشه گوشه ی قلبم می پیچه

 

اما باید تحمل کنم چون زندگی عادی و آینده پیش رو هست

 

 

 

ماه شهریور هر سال که برام

 

ماه زیبای تولد تو بود

 

حالا هر لحظه ی این ماه شده یک کابوس

 

آخه هر روز که به اون لحظه ی غم ؛ به سال فاصله ها

 

لحظه ی درد و فراق و هجران

 

داره نزدیک میشه ... دلکم می لرزه

 

گویی آن حادثه یک بار دگر

 

از همون لحظه ی آغاز ... تکرار میشه

 

تا چشام رو هم می یاد

 

چهر ی آرومِ خواب و لبای کبود تو

 

دوباره تو خاطرم نقش می زنه

 

می دونستی دل من طاقت دوری نداره

 

می دونستی دل من تاب صبوری نداره

 

پس چرا با خدا دست به یکی شدین

 

تا منو میون این دشت غریب

 

تک و تنها بذارین

 

لحظه ای که زنگ زدند

 

بدو از کلاس بیا که مامان

 

داره از دست میره

 

نمی دونی با چه حالی تا خونه می دویدم

 

ولی آخر باز هم دیر رسیدم ....

 

چرا این بغض تمومی نداره ؟؟!!

 

چرا از گریه رهایی نداره؟؟!!

 

چشمه ی اشک که میگن خشک میشه ...پس تا کی ؟؟

 

لحظه ی درد یه روز تموم میشه ... پس تا کی ؟؟

 

چهره ی زیبا و پر عطوفتت 

 

تا ابد در خاطرم ؛ تو قلبمه ....

 

می دونم صبر کردی لیلی از سفر بیاد

 

می دونم ظاهر فریبی کردی ... تا که دردو توی چشمات نبینم

 

آخه من خوب یادمه

 

وقتی از شهر خدا برات می گفتم

 

می دونستی اگه برگردم از سفر

 

لحظه ی وداع آخر می رسه

 

کاشکی اون سفر پایانی نداشت

 

تا تو تا ابد برای قلب من حرف می زدی

 

ولی حالا هم توی قلب منی

 

با تمام اون همه زیبایی های دنیا

 

تو بازم عزیز و زیبای منی                                        

 

تو گلی ؛ تو مادری که تو این قلب کوچیک

 

جز تو هیچ عشقی رو پنهون ندارم

 

 دوست دارم تا به ابد ... تا همیشه

 

 یادتو  تو قلب خود حک بکنم

                                              شهریور 86

                                               اولین سالگرد

 

 

زمزمه نوشت :

 

تو مقصری اگر من دیگر " من سابق " نیستم

 

مرا به نبودن محکوم نکن

 

من همانم که درگیر عشقش بودی

 

یادت نمی آید ؟؟؟!!!

 

حتی اگر این روزها هر دویمان بوی بی تفاوتی بدهیم ... 

 

 

 

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا عبادت

من هم چنان منتظرشرابم شرابی که دمی بیرون اورد من را و ترا از چاله سیاهی ها و اغاز کند سپیده دم محبت را

رضا عبادت

می خواستم برایت از هرمنوتیک بگم و ادرس سخنرانی را بدم اما تو گرفتار روزمرگی هستی و هرمنوتیک ذهن ارام می طلبد

ali

سلام[لبخند] خدا رحمتشون كنه روحشون شاد [گل][گل][گل]

قاصدک

[لبخند]سلام عزیزم میدونم که هیچ حرفی نمیتونه دردهای دلتون رو تسکین بده، دوری از مادر درد بزرگیه انشالله روحشون قرین رحمت الهی[گل][گل]

کیمیای مهر

سلام سالگردها روزهای سخت و تلخی هستن. انگار از رسیدنشون وحشت داری. هنوز با ناباوری به سقوط بابام و تموم شدن همه چیز در چند ثانیه فکر می کنم. ادامه ندم که روزم با گریه شروع نشه. خدا صبرت بده...

hamname man

[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب] [قلب]dooset daram azizam bavarm kon

hamdame man

be to donya zendane[گریه][گریه][گریه]

hamkare man

shayad an salha bargardad[رویا][رویا][رویا]

khakestare dagh

[قلب][گل][قلب][گل]

اتنا

سلام لیلای مهربونم واقعا دلم گرفت و هیچ تسکینی رو بلد نیستم که اینجا بنویسم فقط میدونم جای اون مادر فقط توی بهشته چون هم مقام مادرو داره هم دختر مهربونو گلی مثل شما داره 100سال دیگم هم بگذره باز هروز براتون این داغ تازه هست من فقط مغفرت برای اون بانوی سفرکرده و صبر برای لیلای عزیزم ارزو دارم